هرکسی یه روزی بادکنکی از دست داده!
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 9:44
در کودکی عاشق بادکنک بودمامکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبماولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید...فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم.نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!!بادکنک بعدی
اصل مقصود است ؛ باقی درد سر است ...
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
آدمیتی طلب کن . مقصود این است . باقی ، دراز کشیدن است . سخن را چون بسیار آرایش می کنند ، مقصود فراموش می شود . بقّالی زنی را دوست می داشت . با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه های دراز فروخواند
به ما نگفتند....
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همة راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بیایی خون به پا میکنی،جوی خون به راه میاندازی و از کشته پشته میسازی و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اینکه حادثهای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند. ما از همان کودکی، تو
تنهایی....
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
در عکس های تکی ات در عکس های دسته جمعی حتی در عکس های رادیولوژی تنهایی ات معلوم است با قلبی که کتابی ست غیر قابل چاپ که در قفسه ی سینه ات از آن نگهداری می کنی چشم هایت اما هنگام خواب دو چمدان سنگین که مسافری برای سفری دور بر می دارد در بیداری هر کدام شان چاه نفتی ست در خاور میانه
حرف ها را باید گفت...
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
چه خوب میشد که اگر از هم دلخوریم تلفن را برداریم و زنگ بزنیم به مشترک مورد نظر بگوییم؛بیا با هم حرف بزنیم ساعتش مهم نیست؛هروقت که تو بخواهی بعد بنشینیم روبروی هم سنگ هایمان را وا بکنیم و او از گله هایش بگوید و من هم از شکایت هایم رودربایستی و خجالت را بگذاریم کنار و حقیقت را بگوییم شاید تصوراتی که
دیگر نه او ما را می شناسد و نه او ما را!.
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
این روز ها" کودک درونمان"به لاک کودکی اش رفته است!دست به یقه ی نگفته هایمان شده است!دیگر شیطنت هایش رنگ و بویی ندارددم به دقیقه ،به زیر خنده های بی دلیلش نمی زند!کودک است ولی پوست کلفت شده است!!اصلا حالش با خودش معلوم نیستیک روز شاد است،روز دیگر بیقرار!!انگار این بار اسباب بازی هایش او را بدست باز
خوش به حاله ماهی ها....
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
من برای برگشتن تو همیشه انتظار میکشم دارم فکر میکنم ماهی ها خیلی خوشبخت هستند در یک مسیر دل میبندند و در بازگشت هیچ چیز یادشان نیست حالا که گرفتار خاطراتم بدان هر چه پیر تر میشوم جای تو در قلبم محکم تر میشود من به اندازه ی تمام دقیقه های این سال دلم برایت تنگ شده است! و ای کاش بیایی و کمی مرا " تحوی...
مثل روز اول...
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جفت آدم یک جایی توی دنیا است!
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
جفت آدم یک جایی توی دنیا مشغول است،فقط باید پیدایش کنی جمعیت زیاد است و جفت ها قروقاتی پیدا کردنش سخت است بابام همیشه جوراب های لنگه به لنگه می پوشید، مادرم حیفش می آمد جورابی را که لنگه نداشت دور بیندازد. فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا می شود و هیچوقت هم پیدا نمی شد...
ناگهان تو ناگهان منی
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:42
عشق جادو میکندناگهان تو را میبرد به جهانی که مال تو نیستتو را گم میکند در دنیای که بلدش نیستیعشق جادو میکندو زندگی سهم ادم های عاشق نیستعشق دائما تو را در نقطه بین مرگ و زندگی نگه میداردلحظه ای از او خبر نداشته باشیلحظه ای دیر جوابت را بدهدمرگ است و وقتی میبینیش زندگی استعشق سن و سال نداردجوان و پی